مشاهیر شهر سنقر

شرح زندگی نامه استاد امیری

من در سال 1335 هجری قمری در شهرستان سنقر و کلیایی که در آن هنگام بخشی بوده از توابع کرمانشاهان با قریب 15000 نفر جمعیت متولد شدم. گویا اجدادم از حدود آذربایجان غربی به این منطقه مسافرت و به شغل آهنگری اشتغال داشته اند. پدرم مختصر سوادی داشت و به شغل دواتگری روزگار می گذرانید و وسایل خانگی دست ساز ایشان شهرت به سزایی داشت. 
در پنج سالگی من به یکی از مکتب خانه های آن روز رفته و به فرا گرفتن الفبا و آموختن قرآن مشغول شدم.پس از چندی قرائت قرآن را یاد گرفتم . پس از مدتی ما را به مدرسه جدیدالتاسیس بردند ، پس از اخذ کارنامه سال چهارم ابتدایی در کارگاه پدرم مشغول کار فنی شدم چون در آن زمان این بخش بیش از چهار کلاس نداشت و چندی بعد با دایر شدن کلاس پنجم و ششم مجدداً به دبستان بازگشتم تا کلاس دوم متوّسطه به تحصیل ادامه دادم که به علّت فوت پدر وتکفّل مخارج خانواده ناچار ترک تحصیل نموده در همان دبستان به عنوان آموزگار استخدام شدم ولی عشق به تحصیل و علاقه فطری به ادبیات موجب شد که من از خرمن فضل و ادب بزرگان به خوشه چینی بپردازم و برای جبران کمبود مخارج خانواده ساعاتی را هم در کارگاه به کارهای فنی اختصاص دهم. مشکلاتی که نظام وظیفه برایم ایجاد نمود سبب گردید که از شغل آموزشی مستعفی و منحصراً به کار فنی کشانده شوم ، در همان ایام تحصیل در مدرسه گاهی شعرهای کودکانه می بافتم که موجب تعجب همکلاسیها و تشویق معلمین می شد. اغلب مسائل هندسه را در کلاسهای ابتدایی و واژه های فرانسه را در دبیرستان به صورت شعر در می آوردم چون یادگیری و حفظ آن برای رفقا آسان بود باعث خوشحالی ایشان می گردید.


اشعار:

علی

ای جمالت جلوه یزدان علی 
ای وجودت مظهر ایمان علی 
ای رخت آیینه ایزد نما 
چشمه فیاض نورافشان علی 
ای تو بازوی توانای خدا 
با خدا باشد تو را پیمان علی 
بحر بی پایاب رحمت کان جود 
حافظ دین حامی قرآن علی


................................

تمنای تو 

از تو ای دوست مرا غیر تمنای تو نیست
در دلم هیچ غمی جز غم سودای تو نیست
من نه تنها ز فراقت به جنون شهره شدم
کیست در شهر که دیوانه و شیدای تو نیست 
همه امید منی چشم و چراغ چمنی
کس چو من واله و مفتون تماشای تو نیست
نازم آن کلک توانا که زد این نقش بدیع 
سر مویی به غلط در همه اعضای تو نیست
چشم آهو همه گویند به خوبی مثل است
فتنه انگیز تر از چشم فریبای تو نیست
جان شیرین منی جان من ارزانی تو 
جان و سر چیست اگر خاک قدم های تو نیست
جای در دیده من داری از این خانه مرو 
جان جانان منی جای دگر جای تو نیست
دل و دینم همه تاراج غم عشق تو شد
جسم فرسوده من قابل یغمای تو نیست
سروهای چمن حسن ، عزیزند ولی
هیچ سروی به صفای قد و بالای تو نیست
به کنمد سر زلف تو اسیر است امیر
میل آزادیش از بند بلایای تونیست
.................................................. .

قهر 

ای جفا جو دیگر از عشق تو بیزارم برو
با دلی خونین دمی آسوده بگذارم برو
عهد کردم دل ز مهر خوبرویان برکنم
خوب می دانی که بر عهدم وفا دارم برو
دست بردار از سرم ای فتنه مردم فریب
شد پریشانتر ز گیسوی تو افکارم برو
وعده ها دادی که با من مهربان باشی ولی 
پا نهادی عاقبت بر قلب بیمارم برو
تا توانستم نکردم در رهت از جان دریغ 
تا توانستی نکردی ترک آزارم برو
بیش ازین بر زخمهای دل نمک پاشی مکن
سرکشی هایت نمود امروز هشیارم برو
دست خلقت در دل خوبان وفا ننهاده است
از تو در دل داغهای آتشین دارم برو
واگذارم تا بسوزم با غم پنهان خویش 
بعد از آن غفلت بدین کیفر سزاوارم برو
راز عشق آتشینم را به کس دیگر مگو
تا نگیرد دامنت آه شرربارم برو
محو شد دیگر ز گفتار امیر آن شوروحال
بوی غم می آید از اوراق اشعارم برو

 

منبع : http://forum.irdoc.net/thread692.html